شابه

مترادف‌ها

جوان، تازه

متضادها

پیر، کهنسال، سالخورده

لغت نامه دهخدا

( شابة ) شابة. [ شاب ْ ب َ ] ( ع ص ) زن جوان. ج، شواب و شوائب. ( مهذب الاسماء ). زن جوان. ج، شواب. ( منتهی الارب ). ج، شابات، شواب، شبائب. ( اقرب الموارد ). زن جوان از سیزده تا سی سالگی. ( فرائد الدریه ). ( اقرب الموارد از جامع الرموز ) و در مورد آتش افروخته شابة را نمیتوان نسبت آورد و صحیح مشبوبه است. ( اقرب الموارد ).
شابة. [ ب َ ] ( اِخ ) کوهی است در نجد و بعضی گفته اند در حجاز در دیار غطفان بین سلیله و ربذه و برخی گفته اند در مقابل شعیبه است. ( معجم البلدان ):
ترکت ابن هبار لدی الباب مسنداً
و اصبح دونی شابة فأرومها
بسیف امری لااخبر الناس ما اسمه
و ان حقرت نفسی الی همومها.قتال الکلابی ( ازمعجم البلدان ).قوارض هضب شابة عن یسار
و عن ایمانها بالمحو قور.کثیر ( از معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

پلیدی و آلودگی

ویکی واژه

از نام‌های زنانه در گویش بهاری.
سبزه

جمله سازی با شابه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 فضای عالم هستی زغصه تنگ آمد مشابه دل عاشق، مثال چشم لئام

💡 اگرچه هیچ ندارد مشابهت به نسب به واحدی که مسلم به اوست یکتایی

💡 او به صورت مشابه لیلی است گربه لیلی ببخشیش اولی

💡 آب نوشید چو نوشابه نیافت دِرَم آورد چو دینار نداشت

💡 مشابه دید روی دلستان را صنم پنداشت ماه آسمان را

💡 آن شابه با لباسی بسیار شکیل و چهره‌ای آرام، در میان جمعیت ایستاده بود و با دقت به سخنرانی استاد دانشگاه گوش می‌داد.

💡 نویسنده در داستان خود، شخصیتی از یک شابه بااراده را خلق کرده است که با وجود تمام سختی‌ها، هرگز از تلاش برای رسیدن به رویاهایش دست نمی‌کشد.

💡 در آن سال‌های دور، هر شابه در آن روستا با رعایت سنت‌های قدیمی، در کارهای کشاورزی و خانه‌داری به کمک خانواده خود می‌پرداخت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران