سکندری. [ س ِ ک َدَ ] ( حامص ) سکندر شدن. اسکندر گردیدن:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند.حافظ.|| بسر درآمدن. ( غیاث ) ( آنندراج ). سرنگونی و بروی درآمدگی. ( ناظم الاطباء ).
سکندری.[ س ِ ک َ دَ ] ( ص نسبی ) منسوب به سکندر:
شرح قماش مصری و جنس سکندری
بر شامیانه های سکندر نوشته اند.نظام قاری.
( ~. ) (حامص. ) پا پیش خوردن.
حالت به سر درآمدن به زمین هنگام راه رفتن در اثر بند شدن پا به چیزی، به سردرآمدگی، سرنگونی.
* سکندری خوردن: (مصدر لازم ) با سر افتادن به زمین در اثر گیر کردن پا به چیزی هنگام راه رفتن یا دویدن.
بسر در آمدن ( اسب ) پا پیش خوردن.
منسوب به سکندر
پا پیش خوردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صد طلسم بوالعجب در ظلمت اسکندری بر سر این طارم آیینه پیکر بسته اند
💡 که خاک سکندر به اسکندریست کجا کرده بد روزگاری که زیست
💡 روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری بر آینهٔ اسکندری خاکستر انبار آمده
💡 المنشیه یک محله در مصر است که در استان اسکندریه واقع شدهاست.
💡 چنین است پاسخ که بی داوری همانا که تو شاه اسکندری
💡 مرغ دگر باره شد بباغ تو گوئی باز شد اندر سکندریه مقوقس