سپاه سالاری

لغت نامه دهخدا

سپاهسالاری. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) شغل سپاه سالاری داشتن. سپهسالار بودن.سپهبدی: چون بسپاهسالاری آلتون تاش رسید نیکو خدمت کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 347 ). و آن سپاهسالاری که به تاش دادند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 230 ).وی را [ قاضی ابوالهیثم ]... بدان وقت که بنشابور بود در سپاهسالاری سامانیان و بغزنین فرستاد. ( تاریخ بیهقی ) رجوع به سپاهسالار و سپهسالار و سپهسالاری شود.

فرهنگ معین

( ~. ) (حامص. ) فرماندهی قشون.

ویکی واژه

فرماندهی قشون.

جمله سازی با سپاه سالاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شکوفه پیش رو لشکر بهار آمد که پیر به ز برای سپاه سالاری

💡 چون تو باید سپاه سالاری کاین چنین آمد از غزات و سفر

💡 اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه‌ای تو سپاه سالاری