سرگردانی

لغت نامه دهخدا

سرگردانی. [ س َ گ َ ] ( حامص مرکب ) حیرانی. تحیر. درماندگی. راه به جائی نداشتن. بیچارگی:
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی.خیام.ز سرگردانی تست اینکه پیوست
به هر نااهل و اهلی میزنم دست.نظامی.همچو گویی کرده ای گم پا و سر
این چه سرگردانی است ای بی خبر.عطار.ذکر سودای زلیخاپیش یوسف کرده اند
حال سرگردانی آدم به رضوان گفته اند.سعدی.سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی.حافظ.

فرهنگ عمید

۱. سرگشتگی، حیرت.
۲. آوارگی.

فرهنگ فارسی

۱ - سر گشتگی حیرانی. ۲ - آوارگی دربدری.

جمله سازی با سرگردانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جان برای تو که هم جانی و هم جانانی سر فدای تو وگرنه من و سرگردانی

💡 سرگردان شد دلم به سر، گردان شد تا از چه گرفت این همه سرگردانی

💡 رحم می آید به سرگردانیم پروانه را خانه روشن از چراغ آسیا باشد مرا

💡 در بادیهای که دانشش نادانی است گردون را بین که جمله سرگردانی است

💡 چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانیم گردباد انگشت حیرت گشت در صحرای من

💡 به خیال قدش ای ماه چه سرگردانی راه در عالم بالا نه تو داری و نه من

بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز