سروقت

متضادها

بی‌موقع، دیر

لغت نامه دهخدا

سروقت. [ س َ رِ / س َرْ وَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سراغ. جستجو. پرسش. دیدار. ملاقات:
دو دوست یک نفس از غم کجا برآسودند
که آسمان به سروقتشان دواسبه نتاخت.سعدی.بسی نیز بودی که دامن کشان
به سروقت من آمدندی خوشان.نزاری قهستانی.جمعی از اوباش اردبیل... به سروقت امیر قطب الدین رسیدند و آواز ناله آن جناب را شنیدند. ( حبیب السیر ج 3 جزء 4 ص 324 ). || سرمنزل. جایگاه. منزل:
به سروقتشان خلق کی ره برند
که چون آب حیوان به ظلمت درند.سعدی.برغبت بکش بار هر جاهلی
که افتی به سروقت صاحبدلی.سعدی.

فرهنگ معین

(سَ وَ ) [ فا - ع. ] (اِ. ) ۱ - سراغ، پرسش، جستجو. ۲ - جایگاه، مقام.،~کسی رفتن به سراغ وی رفتن.

فرهنگ عمید

۱. سراغ، پرسش، جستجو.
۲. جایگاه، مقام.
* سرْوقت کسی رفتن: [مجاز] به ملاقات او رفتن.

فرهنگ فارسی

یا سر وقت کسی رفتن. به سراغ وی رفتن.

ویکی واژه

سراغ، پرسش، جستجو.
جایگاه، مقام.؛~کسی رفتن به سراغ وی رفتن.

جمله سازی با سروقت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سرخوش از وصل زلیخا و عزیزی در مصر یوسفا کی تو به سروقت پدر می‌آیی

💡 کی هراسان شوم از حول نکیرین به قبر گر به سروقت من آشفته یاری برسد

💡 چون حسین آمد به سروقت جوان خویشتن دید پا تا سر به خون جسم شریفش مال مال

💡 سایه افکنده مرا بر فرق پیر میکده شیخ کامل پی به سروقت مرید آورده است

💡 صائب ز گرمخونی من می شود عقیق سنگ ملامتی که به سروقت من رسد

💡 مدیر شرکت تأکید کرد که تمامی کارمندان باید سروقت در جلسات مهم حضور یابند تا روند تصمیم‌گیری‌ها و پیشرفت پروژه‌ها مختل نشود.

💡 اگر دانش‌آموزان بتوانند سروقت تکالیف خود را انجام دهند، قطعاً در آزمون‌های پایان ترم با موفقیت بسیار بیشتری روبرو خواهند شد و نمرات عالی می‌گیرند.

💡 او سعی می‌کرد همیشه سروقت به خانه بازگردد تا بتواند وقت کافی را برای گذراندن با خانواده و استراحت کردن در پایان روز داشته باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران