سحری. [ س َ ح َ ] ( ع اِ ) پیشک از صبح. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). قُبَیل الصبح. ( اقرب الموارد ). سحر. || ( ص نسبی ) منسوب به سحر:
مانند یکی جام یخین است شباهنگ
بزدوده بقطره ٔسحری چرخ کیانیش.ناصرخسرو.بدعای سحری خواستمت
کارم افتاده به آه سحری.خاقانی.چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام.سعدی.صبر بلبل شنیده ای هرگز
چون بخندد شکوفه سحری.سعدی.- خواب سحری:
بفلک میرود آه سحر از سینه من
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری.سعدی.- ستاره سحری:
در میانْشان کنیزکی چو پری
برده نور از ستاره سحری.نظامی.|| ( اِ مرکب ) در تداول فارسی آنچه از طعام بسحر خورند روزه داشتن فردا را. ( مؤلف ).
۱. مربوط به سَحر: ستارۀ سحری، خواب سحری.
۲. (اسم ) غذایی که روزه گیران هنگام سحر می خورند.
۳. (قید ) سحرگاه.
( صفت ) ۱ - منسوب به سحر. ۲ - ( اسم ) غذایی که روزه داران بهنگام سحر خورند ( در ماه رمضان و جز آن ).
پیشک از صبح قبیل الصبح یا منسوب به سحر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سالها غوطه چو شب در دل ظلمت زده اند تا ز چاک جگر خود سحری یافته اند
💡 امروز نسیم سحری بوی دگر داشت گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت
💡 آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست
💡 نتواند که شود بلبل بیچاره خموش چو نسیم سحری برخورد از نسترنش
💡 خورشید چو دود دل ما، پرده نشین است این تیره شب آیا سحری داشته باشد؟
💡 گر نسیم سحری همره خویشم میبرد از سر زلف بتان، غارت چین میکردم