سابق

سابق به معنای آنچه که در گذشته بوده یا به عبارتی قدیم و پیشین است. این واژه به ما یادآوری می‌کند که هر چیز، زمانی وجود داشته و به نوعی با تاریخ و سرگذشت خود پیوند دارد. در واقع، مفهوم سابق به ما این امکان را می‌دهد که به ریشه‌ها و تاریخچه چیزی نگاه کنیم و آن را در بستر زمان قرار دهیم. به عنوان مثال، وقتی درباره یک رویداد یا یک شخصیت صحبت می‌کنیم، اشاره به سابق آنها می‌تواند روشن‌کننده‌ی ابعاد بیشتری از زندگی و تأثیرات آنها باشد. بنابراین، بررسی سابق می‌تواند به ما کمک کند تا بهتر درک کنیم که چگونه گذشته می‌تواند بر حال و آینده تأثیر بگذارد و چه درس‌هایی از آن می‌توان گرفت.

لغت نامه دهخدا

سابق. [ ب ِ ] ( ع ص )پیش. پیشین. پیشینه. قبل. قبلی. گذشته. درگذشته. اوّل. مقدّم. جلو. ضدّ لاحق. ج، سابقون، سابقین، سبّاق: همی گوید بوالفضل... هر چند این فصل از تاریخ مسبوق است بر آنچه بگذشت در ذکر لیکن در رتبه سابق است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 89 ). هر روز او را شأنی است غیر شأن سابق ولاحق. ( تاریخ بیهقی ص 310 ).
همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق
چنان چون بر عدد واحد، و یا بر کل خود اجزا.ناصرخسرو.شتربه گفت موجب نومیدی چیست، گفت [ دمنه ] آنچه در سابق تقدیر رفته است. ( کلیله و دمنه ). || نزد محدثان: یکی از دو نفر راویان مشترک در روایت از شیخی که مرگ او را قبل از راوی دیگر اتفاق افتاده و فاصله بین در گذشتن آن دو مدتی دور بوده و در فاصله مرگ آن دو امری بعید حاصل شده باشد و راوی دیگری را که مرگ او بعد از مرگ راوی اولی بوده لاحق نامند. و فائده این امر اعتبار ایمن بودن از احتمال سقوط چیزی در اسناد راوی متأخر و تفقه طالب حدیث در معرفت عالی و نازل احادیث است. کذا فی شرح النخبة و شرحه. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). || پیشرو. ( دهار ). پیش شونده. پیش رونده. پیشی گیرنده. پیشی جوینده. پیشی کننده. پیشدست. پیش افتاده. پیشدستی کننده. سبقت دارنده. سبقت گیرنده. بر دیگری پیشی گیرنده و از او در گذرنده. ( از قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ). قوله تعالی: فمنهم ظالم لنفسه و منهم سابق بالخیرات. ( قرآن 29/35 ). سابق بالخیرات؛ پیشی گیرنده نیکیها. ( ابوالفتوح ج 8 ص 245 ). چون یک چندی بگذشت و طایفه ای ازامثال خود را در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفس بدان مایل گشت. ( کلیله و دمنه ). مبارزان میدان فصاحت را در وصف او مجال عبارت تنگ و سابقان عرصه معرفت را در تعریف او پای اشارت لنگ. ( المعتمد فی المعتقدتوران پشتی ). || غلبه کننده. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || آن اسب که در پیش همی آید در مسابقت. ( قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ) ( شرح قاموس ). اسب اوّل. اسب پیش بر. رجوع به مجلی شود. || سبق دهنده کودکان. ( غیاث ). || به اصطلاح باطنیه، نام عقل.( بیان الادیان ): همچنانک وحدت ایزد را نظیر نیست در علتها، معلول اول را نظیر نیست در معلولات.پس معرفت سابق را نظیر نیست در معرفتها. ( کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی ص 17 ). و الانسان اشرف الحیوانات اختص بامر مفارق و هی النفس الناطقه... کما اشار الیه التنزیل «فالسابقات سبقاً» وهی العقول. ( رسالة فی اعتقاد الحکماء شهاب الدین سهروردی ). || نفس سابق؛ و آن نفس مطمئنه است. ( مرصادالعباد ).

فرهنگ معین

(بِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - پیشی گیرنده. ۲ - قبلی، گذشته.

فرهنگ عمید

١. زمان گذشته، پیشین، پیشینه.
٢. (صفت ) [قدیمی] سبقت گیرنده، پیشی گیرنده، پیش افتاده.

فرهنگ فارسی

احمد بن محمد بن علی بن عبدالقادر عراقی حدادی دمشقی شافعی معروف به سابقادیب فاضل و شاعر ماهر (ف.۱۱۶۱ ه.ق. ) کتاب ((مختصر الاتقان ) ) تلخیص اتقان سیوطی ازوست و اشعار بسیار دارد.
سبقت گیرنده، پیشی گیرنده، پیش افتاده، پیشین
۱ - سبقت گیرنده پیشی گیرنده پیش افتاده جمع سابقون سابقین سباق. ۲ - پیشین قبلی گذشته مقابل لاحق. ۳ - یکی از دو راوی مشترک در روایت شیخی که مرگ او قبل از راوی دیگر اتفاق افتاده و فاصله وفات ان دو مدتی دراز باشد و در فاصله مرگ آن دو امری بعید حاصل شده باشد. راوی دیگری را که مرگ او بعد از مرگ راوی اولی بوده لاحق نامند. ۴ - عقل. یا نفس سابق نفس مطمئنه.
مولف قاموس الاعلام

فرهنگ اسم ها

اسم: سابق (پسر) (عربی)
معنی: مربوط به گذشته، پیشین، مقدم، پیشی گیرنده، سبقت گیرنده، نام چندتن از شخصیتهای تاریخی از جمله نام یکی از اصحاب پیامبر ( ص )

ویکی واژه

precedente
پیشی گیرنده.
قبلی، گذشته.

جملاتی از کلمه سابق

اولی نه که سابقش قدم است وآخری نه که لاحقش عدم است
لطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم
به کار خویشتن در ماند حیران ز غفلتهای سابق شد پشیمان
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم