رویی. ( ص نسبی )منسوب به رو ( روی ). آنچه در ظاهر و سطح چیزی جای گیرد: لاستیک رویی. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( حامص ) منسوب به روی، و در ترکیب با کلمات دیگر حاصل مصدر تشکیل دهد: خوب رویی. تازه رویی. خوش رویی. زشت رویی. آدم رویی. ( از یادداشت مؤلف ). رجوع به روی شود.
(ص نسب. )آن چه در سطح چیزی جای گیرد.
۱. ویژگی آنچه از فلز روی ساخته شده.
۲. [مجاز] چیز سخت و محکم.
( صفت ) منسوب به رو ( روی ) آنچه در ظاهر و سطح چیزی جای گیرد لاستیک رویی.
💡 ز آب میرد آتش و روشن تر است آتشین رویی که خوی دارد برش
💡 بر همه عالم ستم کردست او با چنان رویی به بازار آمدست
💡 محیط ار چه در خویشتن غرقه بود چو مژگان من آب رویی نداشت
💡 شها ز شرح فراق تو شمهای گویم کنون که روی به روییم و سر به یک بالین
💡 نمی داند از آنجا رو به سویی به غیر از ما ندارد راه و رویی
💡 آنجا که آفتاب جمال تو شعله زد ما را بپیش روی تو روییست بر زمین