رنجش
مترادفها
آزردگی، دلخوری، ناراحتی
متضادها
خرسندی، آرامش، خوشحالی
لغت نامه دهخدا
رنجش. [ رَ ج ِ ] ( اِمص ) آزردگی. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رنجیدگی. || اندوه. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دلتنگی. ملالت. ( ناظم الاطباء ). ملال.
- رنجش آمیز؛ آمیخته به ملالت و اندوه: رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و برگشت و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت. ( گلستان ).
|| خشم. قهر. غضب. || محنت. مشقت. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(رَ جِ ) (اِمص. ) دلتنگی.
فرهنگ عمید
کدورت، دل آزردگی، رنجیدن.
فرهنگ فارسی
رنجیدن
( اسم ) آزردگی دلتنگی.
ویکی واژه
دلتنگی.
جمله سازی با رنجش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صائب از هرکس که داری رنجشی اظهار کن شکوه چون در دل گره شد تخم کلفت میشود
💡 چنانکههرلب لعلش بهعذر رنجش خویش ز بهر بوسه به لعل دگر نمود خطاب
💡 ز یاران رنجش هم، مانع دیدار میگردد غبار خاطر، آخر در میان دیوار میگردد
💡 گریه ما تلخ و طبع میزبان رنجش پذیر صوت مطرب بر دلش بگذار گیرایی دهد
💡 کلفت ز کجا آمد و رنجش ز کجا خاست؟ بد کرد ملالی به فراغ دل ما ریخت