اسعاف

این واژه در زبان عربی و فارسی کاربردهای گوناگونی دارد که همگی حول محور «یاری رساندن» و «اجابت کردن» می‌چرخند. اصلی‌ترین معنای آن، برآوردن، گزاردن، یا روا کردن چیزی است. کاربرد رایج آن در ادبیات، «اسعاف حاجت» به معنای برآورده ساختن و اجابت خواسته‌ای است. همانطور که در متون تاریخی مانند «تاریخ یمینی» و «جهانگشای جوینی» آمده، این واژه به شدت با مفاهیم بخشندگی، کرم، و اجابت درخواست‌ها توسط حکمرانان و سلاطین مرتبط بوده است؛ مانند: «باسعاف طلبت و انجاح حاجت او زبان داد» یا «سلطان ملتمس ایشان را به اسعاف مقرون کرد.»

علاوه بر معنای اصلی، در منابع لغوی معتبر مانند «تاج المصادر بیهقی» و «منتهی الارب»، معانی فرعی دیگری نیز برای این واژه ذکر شده است که نشان‌دهنده گستره معنایی آن است. این معانی شامل «فرودآمدن»، «نزدیک شدن» به چیزی یا کسی، و همچنین در حوزه شکار، به معنای قادر ساختن صیاد را به شکار است. این معانی ثانویه نشان می‌دهند که این واژه می‌تواند به معنای تسهیل و فراهم آوردن مقدمات لازم برای رسیدن به هدف نیز به کار رود. بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که «اسعاف» یک مصدر عربی است که در فارسی معیار و ادبی به کار رفته و بار معنایی مثبتی دارد. هسته اصلی مفهوم آن، یاری‌رسانی موفّق و منجر به نتیجه است؛ خواه این نتیجه برآورده شدن یک خواسته، رسیدن به مقصدی، یا فراهم شدن فرصتی برای موفقیت باشد.

لغت نامه دهخدا

اسعاف. [ اِ ] ( ع مص ) برآوردن. گزاردن: اسعاف حاجت؛ برآوردن حاجت. روا کردن حاجت. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مجمل اللغة ). روا کردن. ( غیاث ). قضا کردن حاجت: اسعف بحاجته: از آنجا که اریحیت طبع و کرم، نهاد آن پادشاه بود این دعوت را اجابت کرده باسعاف طلبت و انجاح حاجت او زبان داد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 28 ). سلطان بفرمود تا ملتمس او به اسعاف مقرون داشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 347 ). ملتمس ایشان به اسعاف پیوست و دعوت ایشان را اجابت کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 207 ). سلطان را به اسعاف سؤل و انجاح مأمول او سمح العنان یافت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 376 ). امتثال امر سلطان واجب است و اسعاف ملتمسات ارباب حوایج لازم. ( جهانگشای جوینی ). سلطان ملتمس ایشان را به اسعاف مقرون کرد و اجازت داد. ( جهانگشای جوینی ). منتجب الدین برخاست و سلطان را گفت که بنده را یک التماس است، اگر مبذول افتد. سلطان باسعاف آن وعده فرمود. ( جهانگشای جوینی ). || فرودآمدن، چنانکه به اهل و خانه ٔخود: اسعف باهله. || نزدیک چیزی یا کسی شدن. قریب کسی شدن: اسعف منه. || قادر کردن صید صیاد را بشکار: اسعف له الصید. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

( اِ ) [ ع. ] (مص م. ) برآوردن، روا کردن (حاجت و مانند آن ).

فرهنگ عمید

۱. برآوردن، روا کردن، برآوردن حاجت.
۲. کارگشایی کردن، یاری کردن.

فرهنگ فارسی

بر آوردن، رواکردن، بر آوردن حاجت، کارگشایی کردن، یاری کردن
( مصدر ) بر آوردن روا کردن ( حاجت و مانند آن ).

ویکی واژه

برآوردن، روا کردن (حاجت و مانند آن)