برهم خوردن

لغت نامه دهخدا

برهم خوردن. [ ب َ هََ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) پریشان شدن. درهم شدن. ( فرهنگ فارسی معین ):
از نسیمی دفتر ایام برهم میخورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن.صائب.باطن آسوده از یک حرف برهم میخورد
غنچه تا خواهد نفس بر لب رساند بیدل است.میرزا بیدل ( از آنندراج ).تَقفقُف؛ برهم خوردن دندان. ( از منتهی الارب ). || منفسخ شدن. سر نگرفتن. بهم خوردن: معامله شان برهم خورد. ( یادداشت دهخدا ). || به آخر رسیدن: تعزیه برهم خورد؛ یعنی بپایان رسید و مردمش متفرق شدند. ( یادداشت دهخدا ). || مضطرب گشتن. || برپا شدن فساد و فتنه. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ معین

( ~. خُ دَ ) (مص ل. ) پریشان شدن، مضطرب شدن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- پریشان شدن در هم شدن. ۲- مضطرب گشتن. ۳- برپا شدن فساد و فتنه و آشوب.
پریشان شدن درهم شدن.

ویکی واژه

پریشان شدن، مضطرب شدن.

جمله سازی با برهم خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تمامی اعضای پارلمان اسلام‌گرای بحرین به غیر از یک نماینده خواهان برهم خوردن اجرای کنسرت هیفا وهبی، خوانننده شیعه لبنانی در کشور بحرین شدند. بی‌بی‌سی

💡 تسلسل اینقدر در دور بی‌ربطی نمی‌باشد گرو از سبحه برد امروز برهم خوردن دل‌ها

💡 جوهرکین خنده‌می‌چیند به‌سیمای حسد نیست برهم خوردن شمشیر بی‌دندانه‌ها

کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز