جمع غُفل، به معنای آنچه از خیر و شر او امید و بیم نباشد و بیعلامت و نشان باشد، و نیز به شتر مادهٔ بیشیر اطلاق میگردد. از جمله در حدیث طهفة النهدی آمده است: «لنا نعم اغفال ما تبض ببلال»؛ یعنی پستان آنها هیچ قطرهای شیر نمیریزد. در تاج العروس این حدیث به صورت «لنا نعم همل اغفال» نقل شده که به معنای شتران بینشان و رها شده است.
این واژه همچنین به مردان ناآزموده و بیتجربه در امور اطلاق میشود و در معنای مجازی، به بیخبران و گمراهان نیز اشاره دارد. در ترجمهٔ تاریخ یمینی آمده است: «سلطان را رغبت افتاد که انفال آن اغفال در وجه برّی وافی و حسنهای باقی صرف کند»؛ یعنی سلطان تمایل یافت که غنایم آن بیخبران را در راه نیکی کامل و حسنۀ ماندگاری هزینه نماید.
این کاربردها نشاندهندهٔ گستردگی معنایی واژهٔ اغفال در متون کهن فارسی و عربی است که از معنای اصلی خود در توصیف شتران بینشان و بیشیر، به حوزهٔ انسانی و اجتماعی راه یافته و برای اشاره به افراد ناآزموده و بیخبر به کار رفته است.
اغفال. [ اَ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ غُفل،یعنی آنکه از خیر و شر او امید و بیم نباشد و بی علامت و نشان و شتر ماده بی شیر. و منه حدیث: طهفة النهدی لنا نعم اغفال ما تبض ببلال؛ ای ما تقطر ضروعها بلبن. ( منتهی الارب ). ج ِ غفل. ( ناظم الاطباء ) ( دهار ). و در تاج العروس حدیث مذکور بدینسان آمده: و منه حدیث:طهفه و لنا نعم همل اغفال؛ ای لاسمات علیها. ( از تاج العروس ). || مردان ناآزموده کار. ( منتهی الارب ). و بمجاز بی خبران و گمراهان: سلطان را رغبت افتاد که انفال آن اغفال در وجه برّی وافی و حسنه ای باقی صرف کند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 420 ).
اغفال. [ اِ ] ( ع مص ) غافل یافتن کسی را و غافل خواندن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). بی خبر یافتن کسی را.غافل نامیدن کسی را. غافل گردانیدن او را: اغفل فلاناً؛ اصابه غافلاً. سماه غافلاً. جعله غافلاً. ( از متن اللغة ). غافل نامیدن کسی را: اغفل فلاناً؛ سمیته غافلاً.( از اقرب الموارد ). غافل کردن و غافل یافتن. ( از تاج المصادر بیهقی ). غافل گردانیدن. ( مؤید ). غافل کردن. ( ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). || گذاشتن چیزی را. فراموش کردن. فراموش کنانیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). فروگذاشتن. ( از منتخب بنقل غیاث اللغات ). بغفلت واگذاشتن چیزی را. فراموش کردن آن را: اغفل الشی ٔ؛ ترکه غفلاً، سها عنه. ( متن اللغة ). || بی خبر گردانیدن کسی را از چیزی: اغفله عن الشی ٔ؛ جعله یغفل عنه. ( از متن اللغة ). بیادداشت ماندن چیزی را: «اغفلت الشی اذا ترکته علی ذکر منک ». ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || بی نشان کردن. ( از ترجمان القرآن عادل بن علی ) ( از تاج المصادر بیهقی ). بی نشان کردن ستور: اغفل الدابة لم یسمها. ( از اقرب الموارد ). بی نشان رها کردن ستور: اغفل الدابة؛ ترکها بلاسمة علیها. ( از متن اللغة ). || سؤال کردن بهنگام اشتغال و منتظر فراغ نشدن: اغفله؛ سأله وقت شغله و لم ینتظر وقت فراغه. ( از متن اللغة ). || بی اعراب و نقطه گذاشتن کتاب را: اغفل الکتاب؛ ترکه غیرمعجم. ( از اقرب الموارد ). || ( حامص ) بی خبری. ( از منتخب بنقل غیاث اللغات ). مأخوذ از تازی. غافل شدگی. غفلت کردگی و بغفلت گذرانی. فراموش کردگی. ( ناظم الاطباء ).
( اِ ) [ ع. ] (مص م. ) غافل کردن، گول زدن.
۱. غافل کردن، به غفلت انداختن.
۲. گول زدن.
* اغفال شدن: (مصدر لازم )
۱. غافل شدن.
۲. گول خوردن.
* اغفال کردن: (مصدر متعدی )
۱. غافل کردن.
۲. گول زدن.
غافل کردن، به غفلت انداختن، غافل خواندن کسی را، گول زدن
( مصدر ) غافل کردن گول زدن.
جمع غفل یعنی آنکه از خیر و شر او امید و بیم نباشد.