بازغ

لغت نامه دهخدا

بازغ. [ زِ ] ( ع ص ) طلوع کننده. ( آنندراج ). طالعشونده. روشن. ( غیاث اللغات ). درخشان. تابان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). تابنده. برآینده. ج، بَوازِغ. درخشنده. نورگسترنده:
زآنکه بینایی که نورش بازغ است
از عصا و از عصاکش فارغ است.مولوی.شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است
بر مه و خورشید نورش بازغ است.مولوی.از سیاهی و سپیدی فارغ است
نور ماهش بر دل و جان بازغ است.مولوی.عارفا تو از معرف فارغی
چون همی بینی که نوربازغی.مولوی.پس ز جالینوس و عالم فارغ اند
همچو ماه اندر فلک ها بازغ اند.مولوی.

فرهنگ معین

(زِ ) [ ع. ] (ص. ) روشن، تابان.

فرهنگ عمید

روشن، تابان، درخشان.

فرهنگ فارسی

طلوع کننده، روشن، تابان، درخشان
( صفت ) روشن تابان.
طلوع کننده روشن

ویکی واژه

روشن، تابان.

جمله سازی با بازغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاه آن دان کو ز شاهی فارغست بی مه و خورشید نورش بازغست

💡 شاهبازغمزه اش راگرچه خط دربوته کرد در کمین سینه کبک است چنگالش هنوز

💡 پس ز جالینوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلکها بازغند

💡 زانک بینایی که نورش بازغست از دلیل چون عصا بس فارغست

💡 مبین هیئت چرخ گردان که باشد نجومش گهی بازغ و گاه آفل

💡 منه تهمت هندسی بر کواکب که آن از چه بازغ شد این از چه آفل

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز