افتضاح. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) رسوا شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). آشکار شدن عیوب کسی. ( از اقرب الموارد ). پیدا و آشکار شدن عیب یا عیوب نهانی کسی. ( یادداشت بخط مؤلف ). رسوا کردن. ( المصادر زوزنی ). || ( اِمص ) مأخوذ از تازی؛رسوایی. بی آبروئی. بدنامی. ( ناظم الاطباء ). رسوائی. ( غیاث اللغات ). فضیحت. ( یادداشت مؤلف ):
آن یکی حرص از کمال مردیست
وان دگرحرص افتضاح و سردیست.مولوی.- افتضاح آمیز؛ رسوائی بارآور.
- پرافتضاح؛ بسیار رسوایی.
|| ظاهر و هویدا گردیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || شهرت یافتن چیزی. و فی الاساس «سمعتهم یقول افتضحنا فیک؛ ای فرطنا فی زیارتک و تفقدک ». ( اقرب الموارد ).
(اِ تِ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) رسوا شدن. ۲ - (اِمص. ) بی آبرویی.
رسوا شدن، بی آبرو شدن، رسوایی.
رسواشدن، بی آبروشدن، رسوایی
۱ - ( مصدر ) رسوا شدن بی آبرو گردیدن بدنام گشتن. ۲ - ( اسم ) بی آبرویی بدنامی. جمع: افتضاحات.
رسوا شدن.
بی آبرویی.
💡 از فیلمهایی که وی در آن نقش داشتهاست، میتوان به دیکتاتور بزرگ، زندان، کنتاکی، جمعه سیاه، راه شیری، چشمان مرد مرده، مصائب شیطان، یک افتضاح حسابی، من و رفیقم، ما را ببخشید، گشت نیمهشب، هیچچیز بجز دردسر و زنبور سبز دوباره حمله میکند! اشاره کرد.
💡 از فیلمها یا برنامههای تلویزیونی که وی در آن نقش داشته است میتوان به الکساندر و روز وحشتناک، افتضاح، ناگوار، خیلی بد، ملاقات اشاره کرد.
💡 از شدت فلاکت و ادبار و افتضاح رم کرده از تو خویش و قریبت رضاقلی
💡 غبار حذلان نمود به فرق وی ریخته قرار را بر فرار نمود با افتضاح
💡 خود را همی چه پوشی چون آب در بن چه کز افتضاح پیدا چون شعله بر مناری
💡 سعی میکنم از خودم مراقبت کنم. هر وقت بتونم ورزش میکنم. سفر دور اروپا خستهکنندهست، غذا افتضاحه و همین کارو سخت میکنه. اما تا وقتی بتونم، مایلم به این کار ادامه بدم. پس بله، همینه که هست.