واژه ابیض در زبان فارسی به معنای سفید است. این کلمه به رنگ سفید اشاره دارد و برای توصیف اشیاء، مواد یا موجوداتی که رنگ سفید دارند، استفاده میشود.
در برخی از متون و اشعار، ابیض ممکن است به عنوان صفتی برای توصیف زیبایی یا پاکی نیز به کار رود.
واژه ابیض در زبان فارسی به معنای سفید است. این کلمه به رنگ سفید اشاره دارد و برای توصیف اشیاء، مواد یا موجوداتی که رنگ سفید دارند، استفاده میشود.
در برخی از متون و اشعار، ابیض ممکن است به عنوان صفتی برای توصیف زیبایی یا پاکی نیز به کار رود.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( ع ص، اِ ) سپید. سفید. سپیدرنگ. نقیض اسود، یعنی سیاه. || سپیدپوست. || سپیدسر. || کنایه از شمشیر. || گوشت خام. ( مهذب الأسماء ). || جوانی. ( مهذب الأسماء ). || موت ابیض؛ مرگ ناگهانی. موت فجائی. || مرد پاک ناموس. مؤنث: بَیْضاء. ج، بیض. || ( ن تف ) هذا ابیض منه؛ یعنی این سپیدتر است از آن؛ شاذ کوفی است و قیاس هذا اشدّ بیاضاً منه است. || ( اِخ ) در حدیث: اوتیت الکنزین الأحمر و الأبیض؛ احمر ملک شام و ابیض ملک فارس است. || نام ستاره ای بر کناره کهکشان.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) نام کوهی بمکه مشرف بر حق ابراهیم بن محمدبن طلحةو حق ابی لهب و آنرا بجاهلیت مُستَنذَر مینامیدند.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) کوه عرج. و آن بر سر راه حاج میان مکه و مدینه باشد.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) ( بحرالَ..... ) نام قسمت علیای نیل تا آنجا که به بحرالأزرق پیوندد. رجوع به نیل شود.
ابیض. [ اَ ی َ] ( اِخ ) ( بحر... ) خلیج اقیانوس منجمد شمالی بشمال روسیه از طرف مغرب محدود بشبه جزیره های کلا و از طرف مشرق به کانین و ممتد است از شمال شرقی بجنوب غربی بطول 555 هزار گز و حد اعلای عرض آن 250 هزار گز است.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) ( سیّد... ) لقب الثائر باﷲ علوی. رجوع به حبط1 ص 345 ورجوع به ابوالفضل جعفربن محمدبن حسین المحدث شود.
ابیض. [ اَ ی َ ]( اِخ ) ( الوادی الَ.... ) رجوع به وادی الأبیض شود.
ابیض. [ اَ ب َی ْ ی ِ ] ( ع اِ مصغر ) مصغر اباض و آن رسنی است که بدان دست شتر را با بازویش بندند تا پا برداشته دارد.
ابیض. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) یاابیض المدائن یا قصر ابیض. نامی است که عرب بقصر ساسانیان در مدائن داده اند.