اطلاق

اطلاق به معنای نسبت دادن یا مشخص کردن یک ویژگی، حالت یا صفت به یک چیز یا فرد خاص است. در زبان فارسی، این واژه معمولاً در مواقعی به کار می‌رود که بخواهیم ویژگی‌ای را به یک موضوع خاص نسبت دهیم. برای مثال، وقتی می‌گوییم این کتاب ارزشمند است، در واقع به نوعی به این کتاب اطلاق ویژگی ارزشمندی کرده‌ایم. اطلاق می‌تواند در زمینه‌های مختلفی از جمله فلسفه، حقوق، و علوم اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد. در حقوق، به ویژه در تبیین قوانین، به معنای تعمیم یک قانون به موارد خاص است. به عبارت دیگر، وقتی قانونی به یک موقعیت خاص اطلاق می‌شود، این به آن معناست که آن قانون شامل آن موقعیت نیز می‌گردد. به این ترتیب، نه تنها در ارتباطات روزمره، بلکه در مباحث علمی و حقوقی نیز اهمیت زیادی دارد و فهم درست آن می‌تواند به تحلیل بهتر مفاهیم کمک کند.

لغت نامه دهخدا

اطلاق.[ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ طَلْق. ( اقرب الموارد ). ج ِ طَلْق.آهوان. ( از منتهی الارب ). ج ِ طَلْق و طُلْق و طُلُق و طَلَق. ( ناظم الاطباء ). رجوع به کلمه های مذکور شود.ج ِ طَلَق و طَلُق. ( اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ).
اطلاق. [ اِ ] ( ع مص ) اطلاق عدو؛ زهر خورانیدن دشمن را. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). نوشاندن زهر دشمن را. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || اطلاق بنخلة؛ گشنی دادن خرمابن را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). گشن دادن خرمابن را. ( ناظم الاطباء ). تلقیح کردن نخل. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || اطلاق قوم؛ رسیدن و بی مهار گردیدن شتران ایشان. ( از منتهی الارب ). بی مهار گشتن شتران. ( آنندراج ). رسیدن مردم و بی مهار گردیدن شتران ایشان. ( ناظم الاطباء ). اطلاق قوم؛ رها شدن و گشوده گشتن عقال شتران ایشان. ( از اقرب الموارد )؛ رها شدن شتران ایشان در طلب آب. ( از متن اللغة ). || دست گشادن.( کشاف اصطلاحات الفنون از صراح ). گشادن دست بنیکی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). اطلاق دست کسی بخیر؛ گشادن آن بنیکی. ( از اقرب الموارد ). || گشاده شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). || طلاق دادن زن را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). رها کردن زن از بند. ( زوزنی ). اطلاق همسر؛ طلاق دادن وی را. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). تطلیق. ( متن اللغة ). || اطلاق مواشی؛ بچرا گذاشتن چهارپایان و روان کردن آنها به چراگاه. ( از اقرب الموارد ). بچرا گذاشتن و رها کردن. || اطلاق ناقه؛ راندن آن بسوی آب و آزاد گذاشتن آن برای چریدن درشب ِ زادن. || اطلاق دارو به معده؛ رساندن آن به شکم. ( از متن اللغة ). || اطلاق گوینده در سخن؛ تعمیم دادن سخن و مقید نکردن آن. ( از اقرب الموارد ). اطلاق گفتار؛ رها کردن آن بی قید و شرط. ( از متن اللغة ). بی قید و شرط گذاشتن کلام. ( یادداشت مؤلف ). و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: خفاجی در حاشیه تفسیر بیضاوی در تفسیر آیه صم بکم عمی [/2 18 و 171] الاَّیه... گفته که: اطلاق ضد تقیید است و آن عبارت باشد از استعمال لفظ بمعنای خود خواه از طریق حقیقت و خواه بر سبیل مجاز. || در تداول فارسی، روان کردن. ( غیاث ). روانگی. ( ناظم الاطباء ). روان کردن چیزی را. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). || مأخوذ از تازی در پارسی، عموم. مثال: نمی شود گفت اهل فلان ملک بر سبیل اطلاق بَدند. ( فرهنگ نظام ).

فرهنگ معین

( اِ ) [ ع. ] ۱ - (مص م. ) رها کردن، آزاد کردن. ۲ - به کار بردن واژه هایی در معنای مخصوص. ۳ - (اِمص. ) رهایی، آزادی.

فرهنگ عمید

۱. استعمال کلمه ای مخصوص خواه به طریق حقیقت و خواه بر سبیل مجاز.
۲. [قدیمی] گشودن.
۳. [قدیمی] روان کردن.
۴. [قدیمی] رها کردن، آزاد کردن.

فرهنگ فارسی

رهاکردن، گشودن، آزادکردن، روان کردن، استعمال کلمهای به معنی مخصوص خواه بطریق حقیقت وخواه برسبیل مجاز
۱ - ( مصدر ) رها کردن آزاد کردن: اطلاق محبوسین. ۲ - استعمال کلمه ای در معنیی مخصوص. ۳ - ( اسم ) رهایی آزادی خلاص از بند و قید. ۴ - ( اسم ) حقی که بنویسند. مفاصا حساب پرداخته میشد حق الاطلاق. جمع: اطلاقات.
منشرح شدن. اطلاق نفس انشراح آن. اطلاق مرد. انشراح آن.

دانشنامه آزاد فارسی

اِطْلاق
(در لغت به معنای رهایی) در اصطلاح منطق، در برابر توجیه، مذکور نشدن جهت، یعنی ضرورت و امکان و امتناع در قضیه. قضیه ای که جهت آن ذکر نشود، قضیۀ مُطلَقه نام دارد، مانند «انسان، حیوان است».

جملاتی از کلمه اطلاق

شاهی که ثابت است بوحدت وجود او اعلی است که تقید و اطلاق بود او
برون از قید تقلیدست و اطلاق که هم در انفس است و هم در آفاق
علم به عالم اطلاق زن ز باده لعل مشو چو فلسفیان قید علت و معلول
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم