واژه احماد در زبان فارسی و عربی به عنوان صفت یا اسم خاص به کار رفته و از ریشهی عربی «حمد» گرفته شده است که به معنای ستایش و تحسین است. در اصل، احماد به معنای بسیار ستوده و مورد تحسین است و گاهی در متون قدیمی برای توصیف افراد نیکخواه و محترم به کار رفته است.
در متون کهن فارسی، احماد اغلب به عنوان نام شخص یا القابی با بار معنایی مثبت دیده میشود. این واژه بیانگر فضایل اخلاقی مانند شرافت، صداقت و خوشنامی است و فردی که «احماد» نامیده میشود یا این صفت به او نسبت داده میشود، معمولاً مورد احترام جامعه و همراه با حسن رفتار توصیف میشود.
همچنین در منابع اسلامی و عربی، این کلمه گاهی به معنای ستایشگر یا کسی که در برابر خدا یا مردم شایسته ستایش است استفاده میشود. این کاربرد علاوه بر بار معنایی ستایش، به جنبههای اخلاقی و رفتاری فرد نیز اشاره دارد و نشاندهنده نیکی و پسندیدگی او در تعاملات اجتماعی است.
احماد. [ اِ ] ( ع مص ) ستوده کار شدن. کردن کاری که موجب ستایش باشد. || ستوده شدن. بستایش رسیدن. || ستوده یافتن. ( تاج المصادر ). محمود یافتن. ستودن. تحسین. تمجید: و شرف احماد و ارتضا ارزانی فرمود. ( کلیله و دمنه ). اگررای عالی بیند این اعیان را احمادی باشد بدین چه کردند تا در خدمت حریص تر گردند. ( تاریخ بیهقی ). و جوابها رفت باحماد که ما از بُست قصد هرات کرده ایم. ( تاریخ بیهقی ). و نامه نبشته آمد سوی حشم خوارزم باحماد این خدمت که کردند. ( تاریخ بیهقی ). اعمال و افعال ایشان باحماد می پیوست. ( ترجمه تاریخ یمینی ). آثار کفایت رئیس ابوعلی و کیفیت حال شهر و رعیت پیش سلطان موقع تمام یافت و باحماد و ارتضا مقرون شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). هر روزی سوی ما [ امیر مسعود ] پیغام بودی کم و بیش بعتاب و مالش و سوی برادر [ امیر محمد ] نواخت و احماد. ( تاریخ بیهقی ). جوابها نبشته آمد باحماد خواجه عمید عراق بوسهل حمدوی و تاش سپهسالار. ( تاریخ بیهقی ). خدمت و طاعت او بنظر قبول و بموقع احماد مقرون داشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ). مثالی مشتمل برشکر مساعی و احماد موقع خدمت و ارتضاء جمله طاعت بفایق اصدار کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). جواب ملطّفه ٔجمحی را بباید نبشت سخت بدلگرمی و احماد تمام. جوابها رفت باحماد. ( تاریخ بیهقی ). کفایت و مناصحت خویش در هر بابی از این ابواب بنماید تا مستوجب احماد گردد. ( تاریخ بیهقی ). از حضرت سلطان در قبول معذرت و احماد طاعت او مثال فرستادند. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
- احماد ارض؛ ستوده و موافق یافتن زمین. ( منتهی الارب ).
- احماد از فلان؛ خشنود شدن بفعل و مذهب وی و نشر نکردن آن بر مردم. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ).
- احماد کردن؛ ستودن. تحسین. تمجید: و احماد کرد بر این چه گفتند. ( تاریخ بیهقی ). احماد کردیم [ مسعود ] ترا [ بونصر مشکان ] براین چه کردی. ( تاریخ بیهقی ). نصر احمد را این اشارت سخت خوش آمد و گفت ایشانرا بپسندید و احماد کرد. ( تاریخ بیهقی ). و وی [ مسعود ] مردم ری را بدان بندگی که کرده بودند احماد کرد. ( تاریخ بیهقی ). امیر جوابهای نیکو فرمود تلک را و دیگران و بنواخت و احماد کرد.( تاریخ بیهقی ). رسول نو خاستگان را پیش آوردند و احماد کرد. ( تاریخ بیهقی ). سرهنگان قلعت، اینجا حاضر بودند احتیاط تمام بکرده بودند، سلطان ایشانرا احماد تمام کرد و خلعت فرمود. ( تاریخ بیهقی ).
( اِ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) ستوده کار شدن. ۲ - (مص م. ) ستودن، تحسین کردن.
ستایش کردن، ستودن.
۱ - ( مصدر ) ستوده کار شدن ستوده شدن بستایش رسیدن. ۲ - کاری کردن که موجب ستایش باشد. ۳ - ( مصدر ) ستوده یافتن محمود یافتن ستودن تحسین تمجید.
ستوده کار شدن.
ستودن، تحسین کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 امیر جوابهای نیکو فرمود و تلک را و دیگران را بنواخت و احماد کرد و مبشّران را بازگردانیده آمد و تلک را فرمود تا قصد درگاه کند با سر احمد ینالتگین و با پسرش.
💡 پس واجب کند که مقبلترین بندگان و مشفقترین هواخواهان آنست که طاعت و مطاوعت ایشان را به قدر امکان و طاقت مواظبت نماید و سوابق حقوق انعام و اکرام را به لواحق مزید شکر آراسته گرداند و بدانچه در وطا وسع و انا مکنت او گنجد از مساعی حمید و مآثر مرضی و مشکور تقدیم کند تا مترشح مزیت احماد و متوشح مزید اعتماد پادشاه روزگار شود و به نباهت قدر و رجحان فضل پیدا آید و صیت سایر و ذکر شایع یابد. از برای آنکه.