برکنار

لغت نامه دهخدا

برکنار. [ ب َ ک َ / ک ِ ] ( ص مرکب ) بیک طرف و بیک سو. ( ناظم الاطباء ):
جهاندیده پیری ز ما برکنار
ز دور فلک لیل مویش نهار.سعدی.|| معزول. آزاد و رستگار. ( ناظم الاطباء ): تَمرّن، تَمزّن؛ برکنار بودن. مُنْکَص، منکَّص؛ برکنار شده و یکسو شده.عارِد؛ برکنار و یکسو شونده. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

بیک طرف و بیکسو یا معزول.

جمله سازی با برکنار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاه در آخرین کتاب خود، پاسخ به تاریخ،ادعا میکند قدرت‌های غربی در این کنفرانس رأی به برکناری او دادند.

💡 محرم نبود مردم چشمم به روز وصل شد دیده دجله ها که رود غیر برکنار

💡 دانی که این دعاگو، با احتیاج مفرط ار لجّۀ مطامع، چون برکناره باشد

💡 اطلس نه توی این چرخ مقرنس شکل را کرده‌اند از بهر عالی بارگاهت برکنار

💡 دید که از هر کنار، غم به میانم گرفت شد ز میان برکنار، کس چه بگوید به او

بنده پروری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
تازیانه یعنی چه؟
تازیانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز