باستانی

لغت نامه دهخدا

باستانی. ( ص نسبی ) قدیم. کهن. عتیق. دیرینه. قدیمی:
بکوه اندرون مانده ای دیر گاهی
بسنگ اندرون بوده ای باستانی.فرخی.بدان خانه باستانی شدم
به هنجار چون آزمایشگری.منوچهری.بر آن وزن این شعر گفتم که گفته ست
ابوالشیص اعرابی باستانی.منوچهری.دلجویی کن که نیکوان را
دلجویی رسم باستانی است.خاقانی.|| معمر. سالخورده.

فرهنگ معین

(ص نسب. ) قدیمی، کهنه.

فرهنگ عمید

قدیمی، دیرینه، تاریخی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - قدیمی کهن. یا آثار باستانی. آثار و ابنی. قدیمی و تاریخی اشیائ عتیقه.

ویکی واژه

منسوب به باستان؛ قدیمی، کهنه.

جمله سازی با باستانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه امریکیان منع کردند می را درین عصر، چون مردم باستانی‌؟

💡 بانگ کلاب با مه تابنده، تازه نیست خفّاش را ستیزه به خور، باستانی است

💡 مبل تو بود سنگی، یا آن که لوله هنگی، با قوری جفنگی، از عهد باستانی

💡 غار باستانی با تصاویر و حکاکی " که وا دلاس مانوس " نزدیک رود پینتوراس و شهر پریتو موره نو

💡 به خدای کعبه دارم ز در خدایگان رو نه فریب تازه دارم نه دروغ باستانی

کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز