لغت نامه دهخدا
اوصاف. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وصف. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ). رجوع به وصف شود.
اوصاف. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وصف. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ). رجوع به وصف شود.
(اَ یا اُ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ وصف، صفت ها، چگونگی ها.
= وصف
جمع وصف
( اسم ) جمع وصف صفتها چگونگیها وصفها.
جِ وصف؛ صفتها، چگونگیها.
💡 با این اوصاف بانک ملی قطر پیشبینی کردهبود که رشد تولید ناخالص داخلی عراق در سال ۲۰۱۴ با افزایش ظرفیت تولید نفت و همچنین توسعه خدمات دولتی، تجارت و ساخت و ساز به حدود ۶٫۳ درصد برسد.
💡 جان برخی خاک رهت، باد ای علیّ مرتضا ای جامع اوصاف حق، ای نفس پاک مصطفا
💡 نام «مالش» همچنین تأکید کرد که الکل برای مصرف در نظر گرفته نشدهاست، و این کار جهت ایجاد تمایز در دوره ممنوعیت الکل در ایالات متحده آمریکا است. با این اوصاف، در اوایل سال ۱۹۲۵ تحت عنوان یک الکل جایگزین مستندسازی شده بود.
💡 المخزون و المکنون فی عیون الفنون (اندوختهها و پنهانیهای چشمههای هنر)، مائدة الفائدة، المثال فی الامثال، الحاوی فی الفتاوی، الاوصاف، المنهاج.
💡 چو ذاتش وصف بیچونست و اوصافش زحد بیرون چگویم من اگرچه صدزبان اندر دهن بینی
💡 مکن در قبهٔ زنگار اوصاف حروف او را چو عشق عافیت پخته چو کارم خام جان ای جان