لغت نامه دهخدا
اسپاه. [ اِ ] ( اِ ) اِسپه. سپاه. سپه. لشکر. ( رشیدی ).لشکر انبوه. ( مؤید الفضلاء ). جیش. رجوع به سپاه شود. || سگ. ( رشیدی ). رجوع به اسپاهان شود.
اسپاه. [ اِ ] ( اِ ) اِسپه. سپاه. سپه. لشکر. ( رشیدی ).لشکر انبوه. ( مؤید الفضلاء ). جیش. رجوع به سپاه شود. || سگ. ( رشیدی ). رجوع به اسپاهان شود.
( اِ ) (اِ. ) سپاه، لشکر.
سپاه، اسپاه، اسپه، سپه: لشکر، قشون، امروزه قسمتی ازارتش رامیگویندکه شامل چندلشکرباشد
( اسم ) ۱ - سپاه سپه لشکر لشکرانبوه جیش. ۲ - ( در اصطلاح نظام ) واحدی از نظامیان که شامل چند لشکر باشد.
سپاه، لشکر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید
💡 تا چشم همی دید ز اسپاه منسق و ز لشگر همدوش و سواران هم ابلق
💡 جوق جوق اسپاه تصویرات ما سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما
💡 بیاید در این شهر خود باسپاه چگونه پذیره شوم پور شاه
💡 چنان بوده ست کاندیشید سلطان بپرس از لشکر و اسپاهسالار