لغت نامه دهخدا
احری. [ اَ را ] ( ع ن تف ) سزاوارتر. الیق. اجدر. ارآی. شایسته تر. درخورتر. بسزاتر. اولی. احق. اصلح. اقمن: تا بر وجه اولی و احری ادا کرده آید. ( چهارمقاله ).
احری. [ اَ را ] ( ع ن تف ) سزاوارتر. الیق. اجدر. ارآی. شایسته تر. درخورتر. بسزاتر. اولی. احق. اصلح. اقمن: تا بر وجه اولی و احری ادا کرده آید. ( چهارمقاله ).
( اَ را ) [ ع. ] (ص تف. ) سزاوارتر، شایسته تر، اولی، اصلح، درخورتر، بسزاتر.
سزاوارتر، شایسته تر، درخورتر.
( صفت ) سزاوارتر شایستهتر اولی اصلح در خورتر بسزاتر.
سزاوارتر، شایسته تر، اولی، اصلح، درخورتر، بسزا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای قمران آسمان، زو ببرید رنگ رو وی ملکان بابلی زو شنوید ساحری
💡 عجب تر آنکه سر کلک تو بگاه بیان همی نماید در ساحری ید بیضا
💡 هم دلبری خلخ در طره افکنی هم ساحری بابل در عبهر افکنی
💡 سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری
💡 سرّ القا ما، عصای کلک من روشن کند معجزش چون باز مالد کعبتین ساحری
💡 چون (سحاب) امروز در شیرین زبانی میکنم ادعای ساحری او دعوی اعجاز من