استرواح

لغت نامه دهخدا

استرواح. [ اِ ت ِرْ ] ( ع مص ) بوی برداشتن. ( منتهی الارب ). بوی بردن. خم گرفتن گوشت. ( تاج المصادر بیهقی ). بوی گرفتن. بو گرفتن. ( وطواط ). || آسایش جستن. || آسایش یافتن. برآسودن. ( منتهی الارب ). بیارامیدن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ). راحت یافتن: به آب و هوای غزنه مشتاق گشت و بروح آن ولایت استرواح و استشفاء طلبید. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 179 ). برسبیل قیلوله آنجا ساعتی استرواحی رفت. ( جهانگشای جوینی ).

فرهنگ معین

(اِ تِ ) [ ع. ] ۱ - (مص م. ) آسایش جستن. ۲ - (مص ل. ) آسایش یافتن، برآسودن. ۳ - بو گرفتن، گندیدن.

فرهنگ عمید

راحتی، آسایش، آسودگی.

ویکی واژه

آسایش جستن.
آسایش یافتن، برآسودن.
بو گرفتن، گندیدن.

جمله سازی با استرواح

💡 به عطف دامن لطف تو کرد استرواح کسی که سوخته خاطر ز غم چو مجمر گشت

💡 محمدت را به نامت استرواح مکرمت را به خلقت استنشاق

💡 ز جوهری چومی آخر چرا کنم پرهیز که حاصل است ازو سد هزار استرواح

نجیب یعنی چه؟
نجیب یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز