بیکارگی
مترادفها
بیکاری، بیهودگی
متضادها
کار، فعالیت، مشغولیت
لغت نامه دهخدا
بی کارگی. [ رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) چگونگی و صفت بی کاره. رجوع به بی کاره شود.
فرهنگ فارسی
چگونگی و صفت بیکاره
جمله سازی با بیکارگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا این که از بی کار ماندن دل از مشغولیات خود و نیز اجبار بماندن در منزل دلگیر شدم بویژه که هرگز بیکارگی را که از صفات جاهلان است دوست نداشته ام.
💡 ز بی خویشکاری نگهدار پای که بیکارگی هست پتیاره زای
💡 مردمانی همه با صنعت و با فخر و غرور که ز بیکارگی و تنزنی آیدشان ننگ
💡 فایر با تظاهر، ریا، بیکارگی و تن پروری به شدت مخالف بوده و ریاکاران و تن پروران را سرزنش می کرده است.