لغت نامه دهخدا
اسخیاء. [ اَ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ سخی. ( غیاث ) ( دهار ). جوانمردان.
اسخیاء. [ اَ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ سخی. ( غیاث ) ( دهار ). جوانمردان.
( اَ ) [ ع. ] (ص. اِ. ) جِ سخی، جوانمردان، سخاوتمندان.
جِ سخی؛ جوانمردان، سخاوتمندان.
💡 نرگس چون اسخیاء زر بر دو دست نهاده و سوسن چون اولیاء بر یکپای ایستاده آنرا دستی بخشنده و این را پایی کشنده.
💡 وابتغی من لئام مصر سنا و انجمی اسخیاء بغداد
💡 بعضی در مسند ریاست و قومی در محشد سیادت، جمعی از ایشان: اغنیاء من التعفف و فوجی از ایشان اسخیاء بلا تکلف.