شترسوار
مترادفها
شترسوار
لغت نامه دهخدا
شترسوار. [ ش ُ ت ُ س َ ] ( ص مرکب ) که بر شتر نشیند. راکب شتر. اشترسوار. آنکه بر شتر سوار گردد. ( ناظم الاطباء ): رَکوب و راکِب؛ شترسوار. ( منتهی الارب ). که شتر مرکب دارد:
ناگه سیهی شترسواری
بگذشت بر او چو تند ماری.نظامی.شترسواری گفتش ای درویش کجا میروی. ( گلستان سعدی ). رَکب و رَکبَة؛ شترسواران. ( منتهی الارب ). و رجوع به اشترسوار شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آن که بر شتر سوار گردد.
جمله سازی با شترسوار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عجز جز زیر پاکجا تازد سایه آخر شترسوار نبود
💡 جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بیعماری و محمل، شترسوار
💡 همه زار گردند و اشترسوار در این دشت با گوش بی گوشوار
💡 وز بعد مهد عصمت ما را شترسواری بی محمل و عماری
💡 بانگ رحیل غلغله در کاروان فکند شد بانوان پردۀ عصمت شترسوار
💡 شاهِ شترسوار چو لشکرکشی کند باشد پیادهٔ عقبِ لشکر آفتاب