سیاستگر
مترادفها
سیاستمدار، سیاستپرداز
لغت نامه دهخدا
سیاستگر. [ سیا س َ گ َ ] ( ص مرکب ) سفاک. خونریز. ( آنندراج ). عقوبت دهنده. جلاد. ( ناظم الاطباء ):
دید دو برنای چو سرو بلند
یافته ز آشوب گناهی گزند
تیغ برآورد سیاستگری
تا بهر آسیب رساند سری.امیرخسرو ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
سفاک و خونریز عقوبت دهنده و جلاد
فرهنگستان زبان و ادب
{politician, politico} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] کسی که در حکومت یا یک تشکل سیاسی به صورت حرفه ای فعالیت می کند متـ. سیاستمدار
ویکی واژه
کسی که در حکومت یا یک تشکل سیاسی بهصورت حرفهای فعالیت میکند
جمله سازی با سیاستگر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز بیم عدل سیاستگر تو ممکن نیست نسیم را گُلِ بویی ز گلستان چیدن
💡 دزد اجل از بیم سیاستگر قهرت واداد به اموات جهان جوهر جان را
💡 زین خیانت خبر به شاه رسید به سیاستگریش گوش برید
💡 خواست از وی فقیر دهقان داد به سیاستگریش فرمان داد
💡 آنی که سیاستگری شحنهٔ عدلت از سین ستم اره کشد فرق ستم را
💡 یک سیاستگر هوشمند باید بتواند میان منافع شخصی و نیازهای واقعی مردم توازن برقرار کند تا بتواند اعتماد عمومی را جلب نماید.
💡 در فضای پر تنش سیاسی امروز، هر سیاستگر برجستهای تلاش میکند تا با وعدههای انتخاباتی خود، رای مردمی را به دست آورد.
💡 تحلیلگران معتقدند که آن سیاستگر با اتخاذ تصمیمات تند و بدون مشورت، باعث ایجاد شکافهای عمیق اجتماعی در میان گروههای مختلف شد.