ساده زنخ

لغت نامه دهخدا

ساده زنخ. [ دَ / دِ زَ ن َ ] ( ص مرکب ) امرد. بیریش. که ریش نیاورده باشد. ساده. ساده روی.ساده رخ. ساده زنخدان. ساده شکر. ساده نمک:
صحبت کودگک ساده زنخ را مالک
نیز کرده ست ترا رخصت و داده ست جواز.ناصرخسرو.به ساده زنخ میل داری و داری
گزی در گزی ریش و سبلت نهاده.سوزنی.حریف ساده زنخ باید اندرین مجلس
نعوذباﷲ اگر را ویا و شین دارد.کمال اسماعیل ( از آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. زَ نَ ) (ص مر. ) جوانی که هنوز ریش درنیاورده.

فرهنگ عمید

= ساده رو

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه بر عارضش موی نباشد ساده زنخ. ۲ - محبوب معشوق.

ویکی واژه

جوانی که هنوز ریش درنیاورده.

جمله سازی با ساده زنخ

💡 گهی ز گردش چشم بتان ساده زنخ خیال واربدم کوچه گرد و هر جایی

💡 پی... ر ساده زنخ... ن خود را ز نوره کنی چون زنخدانش ساده

💡 آنگه که بود ساده زنخ توختم بسیش واکنون که کرد ریشی چون عور واشه ای

💡 زان رخ چنم امروز گل و لاله سیراب زان ساده زنخدان، سمن تازه و نسرین

💡 بساده زنخ میل داری و داری گزی در گزی ریش و سبلت نهاده

زخم یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
داف یعنی چه؟
داف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز