زفانه
لغت نامه دهخدا
زفانه. [ زُ / زَ ن َ /ن ِ ] ( اِ ) زبانه. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ). زبانه. زوانه. زبانه آتش چوب و مانند آنها. ( فرهنگ فارسی معین ). شعله و زبانه آتش. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ). || آلتی که در میان شاهین ترازو است. ( فرهنگ فارسی معین ). زبانه شاهین ترازو و جز آن. ( ناظم الاطباء ). و آن چیزی است که در میان شاهین ترازو می باشد. ( برهان ). رجوع به زبانه شود.
فرهنگ معین
(زَ نِ ) (اِ. ) نک زبانه.
ویکی واژه
نک زبانه.
جمله سازی با زفانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از زفانها هر سخن بیرون رود از زفان شاعران موزون رود
💡 تو زفانه گر نباشی بی شکی با ازل بینی ابد گشته یکی
💡 در فقیری چون زفانه باش راست سوی عقل و سوی جان منگر بخواست
💡 و بوذ کی [که] بدین زخم مهره گردن بشکند سوی گلو و خناق افتد و علاج آن بوذ کی یکی آلت سازند چون انبور [انبر] و به گلو فروکنند و پایه انبر بکشند تا سر انبر کی به گلو اندر بوذ باز روذ و مهره بجای خویش روذ. یا لقام [لگام، افسار] نیز کی آرند و زفانه [زبانه] لقام به گلو فروکنند چنانکه اسب را و آنگاه نایزه لقام بکشد تا زفانه لقام مهره گردن را باز جای خویش برذ و لکن رفانه لقام دراز بایذ.
💡 روز محشر محو گردد سر به سر جز زفان او زفانهای دگر