لغت نامه دهخدا
زبونگیری. [ زَ ] ( حامص مرکب ) عاجزچزانی:
زبونگیری نکرد آن صید نخجیر
که نبود شیر صیدافکن زبونگیر.نظامی.
زبونگیری. [ زَ ] ( حامص مرکب ) عاجزچزانی:
زبونگیری نکرد آن صید نخجیر
که نبود شیر صیدافکن زبونگیر.نظامی.
( ~. )(حامص. ) ۱ - ضعیف کُشی. ۲ - ضعیف شمردن، خوار دانستن.
۱ - عاجز کشی. ۲ - عاجز شمردن کسی را.
عاجز چرانی
ضعیف کُشی.
ضعیف شمردن، خوار دانستن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که دیوا زین زبون گیری چه حاصل ترا با رام بس کاریست مشکل
💡 رسته از دام هر زبون گیری زینچنین حالها بود عنقا
💡 زبون گیری تو نیز ای عشق سرکش که با رام آب و با ما هستی آتش