دوسنده. [ س َ دَ / دِ ] ( نف ) چسبنده و ملصق. ( ناظم الاطباء ). چسبنده باشد. ( برهان ). چفسان و چفسنده. ( شرفنامه منیری ). لزج. ( دهار ). لازق. لازب. چسبان. چسبناک. ( یادداشت مؤلف ). شلک؛ گلی بود سیاه و دوسنده. ( لغت فرس اسدی ): و دیگر جای فرمود: انا خلقناهم من طین لازب ( قرآن 11/37 ) و به تازی طین گل باشد و لازب چیزی باشد دوسنده. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). و بر ظاهر او [ بر ظاهر سقمونیا ] تریی است دوسنده. ( ذخیره خوارزمشاهی ). تلزج؛ دوسنده بودن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ). لزوب، لزب؛ دوسنده شدن. ( دهار ). || گل چسبنده. || زمین لغزنده. ( از ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ). زمین لخشان. ( از شرفنامه منیری ). چسبناک و لغزنده ( زمین ). || منحنی و کج. || ملحوظ و شوریده. || کوفته و فرسوده. ( ناظم الاطباء ).
(سَ دِ ) (ص فا. ) ۱ - چسبناک، چسبنده. ۲ - زمینِ لیز.
۱. چسبنده.
۲. لیز، چسبناک.
( اسم ) ۱ - چسبنده. ۲ - چسبناک. ۳ - چسبناک و لغزنده ( زمین ).
چسبناک، چسبنده.
زمینِ لیز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فَاسْتَفْتِهِمْ پرس از ایشان، أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً که ایشان سختتراند بر آفریدگار در آفرینش أَمْ مَنْ خَلَقْنا یا او که بیافریدیم، إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِینٍ لازِبٍ (۱۱) ما بیافریدیم ایشان را از گلی دوسنده.
💡 جای دیگر گفت: «مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ» فخار گلی خشک باشد که وی را آواز و پرخوان بود، یعنی که آدمی با شغب است. در سر آشوب و شور دارد، و در بند گفت و گوی باشد. جای دیگر گفت: «مِنْ طِینٍ لازِبٍ» از گلی دوسنده، بهر چیز درآویزد، و با هر کس درآمیزد. جای دیگر گفت: مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ از گلی سیاه تیره. عرفه قدره لئلا یعدو طوره. اصل وی با وی نمود، تا اگر کرامتی بیند نه از خود بیند، و داند که شرف در تربیت است نه در تربت. از تربت چه خاست؟ ظلومی و جهولی و سیاست: وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ.