دوادو
لغت نامه دهخدا
دوادو. [ دَ دَ / دُو ] ( اِ مرکب ) دویدن بود به هر طرف از پی هم. ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج ) ( برهان ). دوندگی. ( ناظم الاطباء ):
پس ستون این جهان خود غفلت است
چیست دولت کاین دوادو با لت است.مولوی.- دوادو کردن؛ دوندگی کردن. سخت در تلاش و تکاپو بودن: خوی من نیست که بگزافه دوادو کنم و رنج برم... آن چه روزی من است بر من بیاید. ( فیه مافیه ). || دوندگی دائم و در مسافرت بسیار. ( از ناظم الاطباء ). || ( نف مرکب ) کسی را گویند که خدمات جزوی به او رجوع فرمایند و هرساعت او را به کاری فرستند. ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج ) ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ). پادو. || قاصد و پیک. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(دَ دَ وْ ) (ق مر ) ۱ - دوندگی. ۲ - مجازاً سعی، کوشش.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) دویدن به هر طرف از پی هم. ۲ - ( صفت ) شخصی که خدمات جزئی به او رجوع کنند و هر ساعت او را پی کاری فرستند
جمله سازی با دوادو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دین به هزیمت شد از دوادو دیوان نام نیابد کس از شریعت هزمان
💡 در میان مجرم و حق چون رسول بس دوادو بس سعایت میکند
💡 چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند
💡 خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت
💡 پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست