لغت نامه دهخدا
خندخند. [ خ َ خ َ ] ( اِ مرکب ) خنده متصل و از روی دل. خنداخند. ( ناظم الاطباء ):
چنین تا بنزدیک کوه سپند
لب از چاره خویش در خندخند.فردوسی.چون بحقّم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خندخند.ناصرخسرو.
خندخند. [ خ َ خ َ ] ( اِ مرکب ) خنده متصل و از روی دل. خنداخند. ( ناظم الاطباء ):
چنین تا بنزدیک کوه سپند
لب از چاره خویش در خندخند.فردوسی.چون بحقّم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خندخند.ناصرخسرو.
خندۀ بلند و متصل.
( اسم ) خند. متصل و از روی دل.
~ یا خندهکنان، در حالت لبخند زدن بسیار شاد بودن. این حالت رستم هنگام فتح دژی در کوه سپند بود که به وی دست داد. لب از چارهٔ خویش در خندخند..... چنین تا به نزدیک کوه سپند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وقت سودا خندخند و کم خروش ما چو طفلانیم و او شکر فروش
💡 لیکناهید از عطوفت خندخند گفت کاین دو خوبرو زان منند
💡 تو ز شادی خندخند و نیستی آگاه ازان او همی بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
💡 زیر لب خندخند غنچه سحر گفت بس رازهای تو بر تو