( خلیقة ) خلیقة. [ خ َ ق َ ] ( ع اِ ) طبیعت. خوی. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || آفریدگان. ( السامی ). آفریده. ( زمخشری ). مردم. ج، خلائق. || بهائم. || چاه همین که کنده باشند. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || ( ص ) مؤنث خلیق؛ یعنی خوش خلقت و خوش خلق. یقال: امراءة خلیقة. ذات جسم و خلق. ( منتهی الارب ). || نعت ابری که در آن اثر باران است.یقال: سحابة خلیقة. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ).
(خَ قِ ) [ ع. خلیقة ] (اِ. ) ۱ - سرشت، ذات. ۲ - خوی، عادت. ج. خلائق.
۱. خوی، طبیعت، سرشت.
۲. آنچه خداوند آفریده، مخلوق.
۳. مردم.
( اسم ) ۱ - سرشت نهاد طبیعت. ۲ - خوی عادت. ۳ - آفرید. خدا. ۴ - مردم. جمع: خلائق ( خلایق ).
خلیقة
سرشت، ذات.
خوی، عادت.
خلائ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شود واقف همانا بالخلیقه که سلطان ازل شد بالحقیقه
💡 زهی خلیقه درس پدر حسام حسام که کس نظیر تو اندر صف نظر نبود
💡 کای خلیقه از قریشم دخترم تا خبر دارم ز خود بیشوهرم
💡 در حال هوش و حواس و کمال خرسندی و رضا، اقل خلیقه ابوالحسن یغما وصی شرعی خویش نمودم فرزند ارجمند سعادتمند خود میرزا احمد صفایی را که پس از وفات من مبلغ دویست و پنجاه تومان رایج خزانه از انقد مایملک من اعم از نقد و جنس منقول و غیر منقول برداشته به مصارف مفصله ذیل برساند.
💡 خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی نشاط بازی ما، بیشتر ز ماهی نیست