خرکی. [ خ َ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به خر. از خر. ( یادداشت بخط مؤلف ). || سخت. زفت. زمخت. سطبر. خشن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || سخت بی ادبانه. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- خرکی بار کردن؛ سخت بسیار خوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- خرکی بار کرده بودن؛ بسیار خورده بودن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- خیار خرکی؛ خیار قطور و بزرگ. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- شوخیهای خرکی؛مزاحها و ملاعبه های درشت با زبان یا با دست. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- ناز خرکی؛ ناز و کرشمه های بیمورد و بیجا. ( یادداشت بخط مؤلف ).
|| منسوب به خرک. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خرکی. [ خ َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان مانه بخش مانه شهرستان بجنورد، واقع در 47هزارگزی شمال باختری مانه و یک هزارگزی جنوب مالرو عمومی محمدآباد به دشتک. این ده در دامنه کوه قرار دارد و آب آن از رودخانه و محصولات آن غلات و پنبه است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).
(خَ رَ )(ص نسب. )(عا. ) احمقانه: شوخی خرکی کردن.
( صفت ) احمقانه شوخی خرکی.
دهی است از دهستان مانه بخش مانه شهرستان بجنورد واقع در ۴۷ هزار گزی شمال باختری مانه و یک هزار گزی جنوب مالرو عمومی محمد آباد به دشتک این ده در دامنه کوه قرار دارد و آب آن: از رودخانه و محصولات: غلات و پنبه شغل اهالی زراعت و راه مالرو است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کُردی خرکی به کعبه گم کرد در کعبه دوید و اُشتلُم کرد
💡 مفتی صد تو حجب قشری خالی ز لُب حامل ثقل کتب چون خرکی بارکش
💡 دارم خرکی و هر شب از کاه دریغ جو خواهد اگر چه می نیرزد بجوی
💡 «سردار معتمد» خرکی هست جرت غوز کز وی همی به ننگ شد، آلوده نام خر
💡 ابودلامه، چه ناخوشایندی، نه از کریمانی و نه کرم را با تو نسبتی است. زمانی که عمامه بر سر نهی چون بوزینه ای و گوش برداری چون خرکی.
💡 رادولف پیرلز حادثهای را شرح میدهد که تعدادی از فیزیکدانان تصیم گرفتند شوخی خرکیای را با پائولی برای نشان دادن اثر پائولی انجام دهند. آنها لوستری را به یک طناب وصل کرده بودند که قرار بود به محض ورود پائولی رها شود و بشکند. اما با ورود پائولی طناب گیر کرد و این اتفاق نیفتاد و این حادثه خود به یکی از مثالهای واقعی اثر پائولی تبدیل شد.