فرهنگ معین
( ~. وَ ) [ ع - فا. ] (اِ. ص. ) جوشن دار، دارای جوشن.
( ~. وَ ) [ ع - فا. ] (اِ. ص. ) جوشن دار، دارای جوشن.
مرد جنگی جوشن پوش، سپاهیِ دارای جوشن: یکی کوه آتش به دیگر کران / گرفته لب آب جوشن وران (فردوسی۲: ۶۶۶ ).
دارای جوشن، جوشن پوش، مردجنگی، سپاهی
جوشن دار، دارای جوشن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 الا تا نرگس خوبان همی بر مشتری تابد بودشان در شکنج زلف رخ چون ماه جوشن ور
💡 به چرخ از همه شهر بر شد خروش ز جوشن وران باره آمد به جوش
💡 از پی جانداری سلطان عالی هیکلش شحنه جوشن وران چرخ بردارد کمان
💡 بر در آن حصار جمع شدند صد هزاران سوار جوشن ور
💡 همانا کمابیش سیصد هزار سوار است جوشن ور ونیزه دار
💡 سواران جوشن وران صد هزار ز ترکان کمربستهٔ کارزار