لغت نامه دهخدا
جوابگو. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جوابگوی. جواب گوینده. آنکه جواب دهد. پاسخ دهنده. || آنکه یا آنچه مقابله با امری کند: جواب گوی این اولتیماتوم، توپ است. ( از فرهنگ فارسی معین ). || مسئول و جواب دهنده نتایج عملی.
جوابگو. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جوابگوی. جواب گوینده. آنکه جواب دهد. پاسخ دهنده. || آنکه یا آنچه مقابله با امری کند: جواب گوی این اولتیماتوم، توپ است. ( از فرهنگ فارسی معین ). || مسئول و جواب دهنده نتایج عملی.
۱. آن که پاسخ می دهد، پاسخ گو.
۲. [مجاز] جبران کننده.
۳. [مجاز] کفایت کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون پاسخها دو جوابی است، در بعضی از انواع تحقیقات ممکن است اطلاعات بدست آمده از دست برود و بهتر است از رتبه بندی استفاده کرد که در این صورت «آزمون ویلکاکسون» بهتر جوابگو خواهد بود.
💡 هماکنون نیز استانداردهای ساخت خانهها در حال پیشرفت هستند و استفاده از روشهای سیمکشی قدیمی در خانههای نوین جوابگوی نیازهای نسل جدید ابزارهای شخصی خانگی نیست و برق و ارتباطات در همه جا لازم هستند. استفاده از اتوماسیون خانگی دارای چندین مزیت نسبت به روشهای بدون سیمکشی و نا متصل است و در صورت اجرای آن به شکل درست میتواند به سادگی و راحتی زندگی کمک کند.