تخبط

لغت نامه دهخدا

تخبط. [ ت َ خ َب ْ ب ُ ] ( ع مص ) زدن شتر دست را بر زمین. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). به شدت زدن کسی یا چیزی را. یقال: تخبط البعیر بیده الارض َ؛ اذا ضربها. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || تباه و ناقص عقل کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). تباه کردن. ناقص کردن. دیوانه کردن. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). دیوانه کردن دیو مردم را. ( آنندراج ). به دیوانگی داشتن دیو کسی را. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). مس کردن آزارآمیز و زدن شیطان کسی را. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ): کما یقوم الذی یتخبطه الشیطان من المس. ( قرآن 275/2 )؛ ای کما یقوم المجنون فی حال جنونه اذا صرع فسقط. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )؛ او یتخبطه ُ؛ ای یفسده. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || بی بصیرت فارفتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). بر گزاف و بیراه رفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(تَ خَ بُّ ) [ ع. ] ۱ - (مص م. ) تباه کردن. ۲ - خرد را تباه کردن. ۳ - (مص ل. ) بر گزاف و بیراه رفتن.

فرهنگ عمید

۱. بر گزاف و بی راه رفتن.
۲. تباهی خِرد.

فرهنگ فارسی

۱-( مصدر ) تباهکردن.۲- ناقص عقل کردن دیوانه گردانیدن. ۳- ( مصدر ) برگزاف و بیراه رفتن. ۴- ( اسم ) تباهی خرد ناقص عقلی. جمع: تخبطات.

ویکی واژه

تباه کردن.
خرد را تباه کردن.
بر گزاف و بیراه رفتن.

جمله سازی با تخبط

💡 قال: «رجل من بنی مدلج، کانت له ناقتان، جدع آذانهما، و حرم البانهما، ثم شرب البانهما بعد ذلک، و لقد رأیته فی النار، و هما تعضانه بافواههما، و تخبطانه بأیدیهما».