بیمایگی

لغت نامه دهخدا

بیمایگی. [ ی َ / ی ِ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی مایه. افلاس و احتیاج. ( آنندراج ). فقر و پریشانی و گدائی و بی نوائی. ( ناظم الاطباء ). نداشتن مایه. نداشتن سرمایه. ( یادداشت مؤلف ):
که از بینوایی و بیمایگی
گرفتم درین خانه همسایگی.سعدی.|| نداشتن علم و فضل. نداشتن علم و ادب و صنعت. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

۱. فرومایگی.
۲. تهیدستی، بینوایی.

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی بی مایه.افلاس و احتیاج. فقر و پریشانی و گدائی و بی نوائی.

جمله سازی با بیمایگی

💡 آه کز بیمایگی در دفتر ایجاد نیست مد احسانی بغیر ازعمر جاویدان خضر

💡 بدان بیمایگی، گردن برافراشت فروتن بود، گر سرمایه‌ای داشت

💡 بیمایگی فقرم تهمت‌کش هستی ماند کم سایگی دیوار برگردن پست استش

💡 با همه بیمایگی، افراختم چون علم غیبت، بر بام... ر

💡 آفتابی بر فلک خرمن زده است ذره این جا کیست از بیمایگی

💡 شمع می لرزد به جان خویش از بیمایگی شعله پرمایه را ز افشاندن دامان چه باک؟

قصر هلال یعنی چه؟
قصر هلال یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز