بیخودشدن
مترادفها
از خود بیخود شدن، هیجانزده شدن
متضادها
مفید شدن
لغت نامه دهخدا
بیخود شدن. [ خوَدْ / خُدْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مدهوش شدن و از هوش رفتن. ( ناظم الاطباء ). بیخود گشتن:
در آن آیینه دید از خود نشانی
چو خود را یافت بیخود شد زمانی.نظامی.بلبل از آواز او بیخودشدی
یک طرب زآواز خوبش صد شدی.مولوی.من در آن بیخود شدم تا دیرگه
چونکه با خویش آمدم من از وله.مولوی ( مثنوی چ خاور ص 227 ).ما بیک شربت چنین بیخود شدیم
دیگران چندین قدح چون خورده اند.سعدی.رجوع به بیخود و بیخود گشتن شود.
فرهنگ فارسی
مدهوش شودن و از هوش رفتن
جمله سازی با بیخودشدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عشق آمد ذاکران بیخودشدند از تفکر هر زمان بیخود شدند
💡 او در میان جمعیت پرهیاهو و موسیقی پرشور، چنان غرق در لذت شد که گویی دچار نوعی بیخودشدن شده و از دنیای واقعی و اطراف خود جدا گشت.
💡 برخی افراد در مسیر رسیدن به اهداف نادرست، دچار بیخودشدن شده و تمام ارزشهای اخلاقی و انسانی خود را برای رسیدن به قدرت از دست میدهند.
💡 شاعر در اشعار خود از لحظات بیخودشدن در فضای عرفانی و پیوند روح با عالم معنا صحبت کرده است که نشان از عمق نگاه او دارد.