بوکردن
مترادفها
بوییدن، استشمام کردن
لغت نامه دهخدا
بو کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از کسب کردن بو. ( آنندراج ). بوی چیزی را استشمام کردن. بوییدن. ( فرهنگ فارسی معین ).بوئیدن. استشمام. ( یادداشت بخط مؤلف ):
باغبان ورنه گشوده ست گلستان ترا
بو نکرده ست صبا سیب زنخدان ترا.صائب ( از آنندراج ).|| متعفن شدن. عفونت داشتن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
بوی چیزی را استشمام کردن بوییدن.
ویکی واژه
odorare
جمله سازی با بوکردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به وهم باده حریفان آگهی پیما دلگداخته در ساغر و سبوکردند
💡 دماغ سیرچمن سوخت در طبیعت عجز به خاک از آبله آبی زدند و بوکردند