بلکن

لغت نامه دهخدا

بلکن. [ ب َ ک َ ] ( اِ ) منجنیق، یعنی پیلوارافکن. ( از لغت فرس اسدی ). منجنیق. ( اوبهی ):
سرو است و کوه سیمین جز یک میانْش سوزن
خسته است جان عاشق وز غمزکانش بلکن.ابوالمثل بخاری.ز سیل خیز فنا ایمنست قصر بقات
چنانکه حصن فلکها ز صدمت بلکن.شمس فخری. || سر دیوار. ( برهان ). بلگن:
ای عهد تو بیمدار و پیمان تو سست
چون برف تموز و آفتاب بلکن.رکن الدین سنجری.بلکس. بلگن. پلکن.

فرهنگ معین

(بَ کَ یا بُ لُ کَ ) ( اِ. ) ۱ - منجنیق. ۲ - سر دیوار.

فرهنگ عمید

۱. سر دیوار.
۲. کنگرۀ دیوار، منجنیق.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- منجنیق. ۲- سر دیوار.

ویکی واژه

منجنی
سر دیوار.

جمله سازی با بلکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 میشود در وصف او حیران بلکنت این زبان گر همه منشی دیوان فلک باشد دبیر

💡 من ندیدم همچو تو کس لک بود اشتر و پرواز بلکنجک بود

💡 نام... و ن و... س سنبوسه و بلکند کند بخورد چندان کان سرخ سرش گند کند

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران