بزیدن. [ ب َ دَ ] ( مص ) وزیدن. ( برهان ) ( فرهنگ شعوری ) ( آنندراج ):
ای نقش مهر برهمه دلها نشسته ای
وی باد لطف بر همه تنها بزیده ای.اثیرالدین اخسیکتی.هود هدی توئی و من از تو چو صرصری
بر عادیان جهل بعادت بزیده ام.خاقانی.|| زدن پنبه و غیره. ( یادداشت بخط دهخدا ): الحلیج؛ پنبه بزیده. الحلاج؛ پنبه بز. ( مهذب الاسماء خطی از یادداشت دهخدا ).
(بَ دَ ) (مص ل. ) نک وزیدن.
وزیدن، حرکت کردن باد یا نسیم.
وزیدن، حرکت کردن بادیانسیم
( مصدر ) جهیدن جستن.
نک وزیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بزنده (=مجرم)، بزیدن (=جرم کردن)، بی یکسو (=بیطرف)، بی یکسویانه (=بیطرفانه)، پادرزم (=حمله متقابل)، جداسر (=مستقل)، شهریگری (=تمدن)، فراهمیدن (=اجتماع)، ورزاد (=انجمن تربیت بدنی)
💡 چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن چو باد از بزیدن چو الماس گازی
💡 ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
💡 رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن بر ما بوزید از قبل راحت جان را