بدلگامی

لغت نامه دهخدا

بدلگامی. [ ب َ ل ِ ]( حامص مرکب ) عمل بدلگام. سرکشی. توسنی:
تو رایض من به خوشخرامی
من توسن تو به بدلگامی.نظامی.- بدلگامی کردن؛ سرکشی و نافرمانی کردن:
چو تازی فرس بدلگامی کند
خر مصریان را گرامی کند.نظامی.نازک اندام سرخوشی می کرد
بدلگامی و سرکشی می کرد.سعدی ( هزلیات ).

فرهنگ عمید

سرکشی، نافرمانی.

فرهنگ فارسی

عمل بد لگام بد لجامی.
عمل بدلگام سرکشی.

ویکی واژه

سرکشی؛ نافرمانی.

جمله سازی با بدلگامی

💡 گویید به این سمند دوران گویید با مردم نیک بدلگامی خوب است؟

💡 مگر کز توسنانش بدلگامی دهن بر کشته‌ای زد صبح بامی

💡 چو تازی فرس بدلگامی کند خر مصریان را گرامی کند