بازگردنده

لغت نامه دهخدا

بازگردنده.[ گ َ دَ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) رجوع کننده. عائد. عائده. تواب؛ بازگردنده از گناه. تائب. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با بازگردنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و چو عالم به جملگی به افلاک و انجم و امهات و موالید بود و معلوم (بود که) موالید پس از این اصول پدید آمده است، گفتیم که تمامی عالم اندر موالید است نه اندر اصول، از بهر آنکه چیزی کز آن چیزی دیگر پدید آید، بودش آن چیز پیشین از بهر بودش آن چیز باز پسین بوده باشد. و چو موالید انواع بسیار بود، بنگرستیم تا منافع همه موالید به کدام مولود همی باز گردد که مر آن مولود را بر آن دیگران فضل های بسیار است، تا بدانیم که علت تمامی عالم آن مولود است. و بدین صفت مر مردم را یافتیم که منافع آن همه امهات و موالید بدو بازگردنده است و مر او را بر همه امهات و موالید فضل است. اما فضل مردم بر حیوان است به عقل ممیز، و مر حیوان را بر نبات فضل است به روح حسی و حرکت به خواست، و نبات را بر امهات فضل است به روح نمایی و پذیرفتن آرایش های روحانی. پس مردم به چهار درجه فضل است که مر او را بر عالم است.

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز