ورداشتن. [ وَ ت َ ] ( مص مرکب ) در تداول ، برداشتن. ( ناظم الاطباء ): زنبیل را وردار بگذار آن گوشه. ( فرهنگ فارسی معین ). || ورداشتن جامه ؛ قناس داشتن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || افراشتن. ( ناظم الاطباء ). بلند نمودن. ( از ناظم الاطباء ). || تحمل کردن. تاب آوردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : من چشمم ورنمیدارد که کسی را گرسنه و تشنه ببینم. ( از فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانه جمال زاده ). || فروبردن چیزی در مقعد یا فرج. - شاف ورداشتن ؛ شاف گذاشتن. - || مفعول شدن از عمل مباشرت با جنس مخالف یا هم جنس. ( فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانه جمال زاده ).
فرهنگ معین
(وَ. تَ ) (مص م . ) ۱ - برداشتن . ۲ - تحمل کردن . ۳ - فرو بردن چیزی در مقعد یا فرج .