لغت نامه دهخدا
جفاء. [ ج َ ] ( ع مص ) ملازم نگردیدن مال خود را. || برداشتن زین را ازپشت اسب. ( منتهی الارب ). || قرار ناگرفتن چیزی بر جای خویش. ( تاج المصادر بیهقی ). قرار نایافتن چیزی بر جای خویش. ( المصادر زوزنی ). || دور شدن. ( منتهی الارب ). تغییر مکان دادن. دور شدن ازکسی. بریدن از کسی. خلاف وفا. || درشت و بدخوی شدن. ( منتهی الارب ). || ( اِمص ) ستمگری. ظلم. جور. اعداء. خشونت. غلظت. مقابل رقت و وفا.
جفاء. [ ج ُ ] ( ع اِ ) رودآورد. ( مهذب الاسماء ). آب آورد و کفک آب و جز آن. ( منتهی الارب ). برانداخته آب. خاشاک رودآورد. خاشه ای که آب با کناره افکند. خاشاک بر لب آب. خاشاک بر سر رود یعنی ،آن که سیل بر کنار افکند. آب بدرانداخته. خاشاک با کف. گیاه و خاشاکی که رود و سیل برد. زبد. کف : و اما الزبد فیذهب جفاء. ( قرآن 17/13 ).
بهر آن است این ریاضت و این جَفا
تا برآرد کوره از نقره جُفا.مولوی.|| باطل. || کشتی خالی. ( منتهی الارب ).