لغت نامه دهخدا
نشست او و شهران اَبَر پای خاست
به ماهوی گفت این دلیری چراست.فردوسی.
شهران. [ ش َ ] ( اِخ ) ابن شاذل. از اجداد مکحول است. ( یادداشت مؤلف ).
شهران. [ ش َ ]( اِخ ) ابن عفرس. جدی است جاهلی که فرزندان وی بطنی از خثعم از قحطان اند. ( از الاعلام زرکلی ج 2 ص 418 ).