لغت نامه دهخدا
- بیات شدن ؛ بیات گردیدن گوشت و امثالهم. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- نان بیات ؛ نان شب مانده و شبینه.( ناظم الاطباء ).
بیات. [ ب َ ] ( اِ ) نام شعبه ای از موسیقی. ( آنندراج ) ( غیاث ).
- بیات اصفهان ؛ یکی از گوشه های همایون. ( فرهنگ فارسی معین ).
- بیات ترک . رجوع به شور شود.
بیات. [ ب َ ] ( اِ ) غصه و غم و افسوس. || تشویش. || توجه و اندیشه. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ).
بیات. [ ب َ ] ( اِخ ) تیره ای از ایل اینانلواز ایلات خمسه فارس. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 86 ).
بیات. [ ب َ] ( اِخ ) دهی از بخش موسیان شهرستان دشت میشان است و 280 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6 ).