لغت نامه دهخدا
بکشتند چندان ز خوکان که راه
بیکبارگی تنگ شد بر سپاه.فردوسی.سر خوک را بگسلانم ز تن
منم بیژن گیو لشکرشکن.فردوسی.خوک چون دید بدشت اندرتازه پی شیر
گرش جان باید از آن سو نکند هیچ نگاه.فرخی.شیر نر تنها بود هر جا و خوکان جفت جفت
ماهمه جفتیم و فرد است ایزد جان آفرین.منوچهری.باملک چکار است فلانرا و فلانرا
خرس از در گلشن نه و خوک از در گلزار.منوچهری.حکماتن مردم را تشبیه کرده اند بخانه ای که اندر آن خانه مردی و خوکی و شیری باشد. ( تاریخ بیهقی ).